تعهد یعنی چی ؟ (2)
خاطره از تعهد یا عدم تعهد دوست پسر جان
زمستون سال ۸۷ پیش آهنگی تهران بزرگ تصمیم گرفت یه بازارچه صنایع دستی توی حیاط مرکز کارآفرینی اوشان برگزار کنه ..... کارآفرینی اوشان توی بلوار اوشان ( بالاترین نقطه تهران ) یه جای بسیار کم تردد بود .
از اونجایی که من مسئول بازارچه بودم حق داشتم یه غرفه برای خودم داشته باشم و از اونجایی که می دونستم دوست پسر گرامی چقدر علاقمند به کاسبی هست غرفه خودمو به اون دادم .... اون دکترای دامپزشکی داشت و یه شرکت پر درامد ممیزی هم داشت ولی به کاسبی و تجارت هم علاقمند بود . اون ازخودش ماشین نداشت وبا موتور رفت وآمد میکرد ....چون ترجیح میداد پولشو سرمایه گذاری کنه تا اینکه اتومبیل بخره ...... من صبح های زود با تاکسی میرفتم ولی اون بعد از ظهر ها از شرکت میامد و تا شب با هم بودیم ....
با اینکه ما هر جمعه صبح با همون موتور باهمدیگه میامدیم کوه دارآباد که تقریبا توی همون محله بودو بعد منو بر میگردوند خونه ، ولی حاضر نبود شب ها منو با خودش ببره با اینکه میدونست اونجا تاکسی گرفتن مقدور نیست و من مجبور میشدم با مسئول برگزار کننده نمایشگاه که همه هم میدونستند خیلی زیاد به من علاقمنده و بدش نمیاد با من رابطه خصوصی داشته باشه برم ....
والبته ایشون ، من و بعضی همکاران رو تا رستوران سنتی خودش میبرد و با اصرار شام و قلیون مهمون اون بودیم و بعد با آژانس میرفتیم خونه هامون.... البته گاهی هم دوست پسر گرام تشریف می آوردند.
من عاشق این بودم که وقتی کارم تموم میشه از همونجا پشت موتور دوست پسر جان سوار شم و با اون بیام خونه ... ولی اون دوست نداشت راننده من بشه چون خونه اونها غرب تهران بود ترجیح میداد از اتوبان همت یه راست بره خونه ... چون خیلی خسته میشد و میخواست زودتر بره استراحت کنه .
من میتونستم زودتر کار رو تعطیل کنم و تا یه مسیری پیاده برم که به تاکسی برسم ولی چون دوست پسر جان رو دوست داشتم ، هر شب به امید اینکه امشب منو می رسونه می موندم ... اون هم دوست داشت من تا اخرین لحظه های کار بازارچه پیشش باشم ولی شب که میشد میگفت در شان تو نیست پشت موتور بشینی و بهتره مثل خانومها با راننده آقای رئیس بری ... با اینکه میدونست رئیس به من نظر داره ولی از عشق و تعهد من مطمئن بود و براش مهم نبود که من چقدر اذیت میشم و خودشو در این مورد متعهد نمی کرد.

