گاهی وقتها توی زندگی نمیتونیم احساساتمون رو از هم تمیز بدیم و تشخیص بدیم این چه نوع حسی هست که به طرف مقابل داریم .
خوبه که بتونیم احساساتمون رو از هم جدا کنیم و به همشون نگیم عشق .
یکی از پسر عمه های من با اینکه بیشتر از 35 سالشه به نظر یه پسر بچه میاد . شاید به این دلیل هست که هنوز ازدواج نکرده .
اون مثل بقیه بچه های فامیل همبازی دوران کودکی من بود . بعدها که همه یه جورایی درگیر زندگی شدیم کم کم از هم دور شدیم و کمتر همو می بینیم .
اون یه کارگاه طلاسازی و داره من خیلی وقتها ازش سو استفاده میکنم و طلاهامو برای تعمیر ویا آبکاری پیش اون می برم .
رابطه ما این اواخر بیشتر شد تااینکه اون احساس کرد که دلش میخواد با من رابطه خصوصی داشه باشه . این بود که چند باری منو به سینما و دربند و .... دعوت کرد تا بیشتر و تنها تر با هم باشیم . وقتی من متوجه علاقه اون نسبت به خودم شدم تصمیم گرفتم جدی تر بهش فکر کنم و به این فکر کنم که آیا دوست دارم که دوستش داشته باشم و باهاش یه رابطه خیلی خیلی خصوصی داشته باشم و یا اینکه حتی باهاش ازدواج کنم .!.!.!
- تا قبل از اینکه ما باهم دوتایی بیرون بریم من در حد یه پسر عمه خوب دوستش داشتم و بهش احترام میزاشتم
- بعد که با هم بیرون رفتیم و لحظاتی رو با هم خوش گذروندیم من احساس نزدیک تری بهش پیدا کردم و احساس کردم بیشتر دوستش دارم و باهاش راحت تر گپ میزدم و شوخی میکردم و خوش میگذروندم .
- وقتی به این موضوع فکر کردم که ممکنه رابطه ما نزدیک تر بشه و خیلی خیلی خصوصی بشه و ممکنه ما بخوایم با هم ازدواج کنیم.......... نه ه ه ه دیگه دوسش نداشتم . و حتی بعد از اون جواب تلفن هاشم ندادم .
من اصلا دوست ندارم با اون رابطه خیلی خصوصی داشته باشم ... من اصلا دوست ندارم بهش نزدیک تر از این بشم ...... اینکه قرار باشه یه روز من اونو ببوسم هرگز ... حتی دلم نمیخواد دستاشو عاشقانه بگیرم و یا اینکه لمسش کنم .......
ولی هنوزم نمیتونم بگم دوستش ندارم .....دارم ..... ولی یه جور دیگه .... مثل یه پسر عمه خوب .... ولی دورادور ....دیگه حتی دلم نمیخواد باهاش برم سینما پارک و یا هرجای دیگه ای ...دوتایی نه ه ه ه .
این ماجرا ادامه داره 
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۰ ساعت 12:50 توسط لیلا
|