آوای سکوت

سلام !
حال همه ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه پای آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان !
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل ، حتی هر وهله گاهی ، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست !
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار ... هی بخند !
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
از فراز کوچه ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری !؟
نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرف از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوبست
اما تو باور مکن !

آقا یوسف ( فیلم روی پرده سینما)

- این آقای دکتر زنشو ول کرده توی خارجه و اینجا روزی هزار تا زن باهاش در ارتباطند

-  جای یه عشق توی دل این آقای دکتر خالیه .... اگه عاشق بشه دیگه همه رو ول میکنه و می چسبه به زندگی

- ای مادر .... کسی که به هر غذایی یه توک بزنه و از همه چی بخواد بچشه دیگه گشنه اش نمیشه که دلش غذای اصلی رو بخواد .

 

نتیجه گیری

توی پست قبلیم راجع به احساستم در مورد یه پسر گفتم که دلم میخواست تا چه حد بهش نزدیک باشم و وقتی از حدش خواست بگذره در واقع از اون دور شدم .

 

ولی توی اولین مهمونی که همه فامیل و حتی من و اون دعوت بودیم یه اتفاق جدید افتاد .

من دلم میخواست به همه بگم اون به من علاقه داره و حتی از من خاستگاری کرده .

توی یه رابطه خصوصی دلم نمیخواست بهش نزدیک بشم ولی توی جمع دلم میخواست بهم نزدیک بشه و به همه بفهمونم که اون خاطر خواه منه .

این دوگانگی احساست من بود .

 

 

بعدا هم اتفاقات مشابهی با دیگران افتاد .

و اون وقت من تونستم کمی احساست بعضی از این پسرها رو که انتخاب عجیب و نامانوس میکنند رو تا حدی درک کنم .

 

یه روزی فکر میکردم فقط این پسرها هستند که دخترها رو به بازی میگیرن .

امروز فهمیدم که خیلی از دخترها هم هستند که از روی  نادانی این کار رو میکنند .

 

دوگانگی احساسات

گاهی وقتها توی زندگی نمیتونیم احساساتمون رو از هم تمیز بدیم و تشخیص بدیم این چه نوع حسی هست که به طرف مقابل داریم .

خوبه که بتونیم احساساتمون رو از هم جدا کنیم و به همشون نگیم عشق .

 

یکی از پسر عمه های من  با اینکه بیشتر از  35 سالشه به نظر یه پسر بچه میاد . شاید به این دلیل هست که هنوز ازدواج نکرده .

اون مثل بقیه بچه های فامیل همبازی دوران کودکی من بود . بعدها که همه یه جورایی درگیر زندگی شدیم کم کم از هم دور شدیم و کمتر همو می بینیم .

اون یه کارگاه طلاسازی و داره من خیلی وقتها ازش سو استفاده میکنم و طلاهامو برای تعمیر ویا آبکاری پیش اون می برم .

رابطه ما این اواخر بیشتر شد تااینکه اون احساس کرد که دلش میخواد با من رابطه خصوصی داشه باشه . این بود که چند باری منو به سینما و دربند و .... دعوت کرد تا بیشتر و تنها تر با هم باشیم . وقتی من متوجه علاقه اون نسبت به خودم شدم تصمیم گرفتم جدی تر بهش فکر کنم و به این فکر کنم که آیا دوست دارم که دوستش داشته باشم و باهاش یه رابطه خیلی خیلی خصوصی داشته باشم و یا اینکه حتی باهاش ازدواج کنم .!.!.!

- تا قبل از اینکه ما باهم دوتایی بیرون بریم من در حد یه پسر عمه خوب دوستش داشتم و بهش احترام میزاشتم

- بعد که با هم بیرون رفتیم و لحظاتی رو با هم خوش گذروندیم من احساس نزدیک تری بهش پیدا کردم و احساس کردم بیشتر دوستش دارم و باهاش راحت تر گپ میزدم و شوخی میکردم و خوش میگذروندم .

- وقتی به این موضوع فکر کردم که ممکنه رابطه ما نزدیک تر بشه و خیلی خیلی خصوصی بشه و ممکنه ما  بخوایم با هم ازدواج کنیم.......... نه ه ه ه   دیگه دوسش نداشتم . و حتی بعد از اون جواب تلفن هاشم ندادم .

من اصلا دوست ندارم با اون رابطه خیلی خصوصی داشته باشم ... من اصلا دوست ندارم بهش نزدیک تر از این بشم ...... اینکه  قرار باشه یه روز من اونو ببوسم  هرگز ... حتی دلم نمیخواد دستاشو عاشقانه بگیرم و یا اینکه لمسش کنم .......

ولی هنوزم نمیتونم بگم دوستش ندارم .....دارم ..... ولی یه جور دیگه .... مثل یه پسر عمه خوب ....  ولی دورادور ....دیگه حتی دلم نمیخواد باهاش برم سینما پارک و یا هرجای دیگه ای ...دوتایی نه ه ه ه .

این ماجرا ادامه داره

سهراب

دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی

 و اسب ‚

 یادت هست


سپید بود


و مثل واژه پاکی ‚

 سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد ؟
و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها


دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند !!

و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد

عکس

اگه گفتید کدومشون منم ؟؟

 

شما می تونی منو فریب بدی

توی چند تا پست قبلیم نوشته بودم که :

تنها یه احمق میتونه فکر کنه که دیگران احمق هستند

ویه احمق سعی میکنه به روش احمقانه دیگران رو فریب بده

چون فکر میکنه دیگران نمی فهمند

 

 

الان به این نتیجه رسیدم که بهتره  گاهی هم اجازه بدیم دیگران با خودشون فکر کنند می تونند ما رو فریب بدن .

گاهی لازم میشه که مثل احمق ها رفتار کنیم

چون گاهی اگه دیگران احساس کنن اصلا نمیتونن ما رو فریب بدن اون وقت دیگه دلشون نمیخواد با ما کار کنند .

شاید چون احساس خطر میکنند

از اینکه دستشون همیشه برای ما روئه

عجب دنیاییه به خدا

 

این حرفها یه داستان داره شاید یه روز تعریف کردمش ولی در همین حد بدونید که :

همین امشب

موقعی که داشتم میرفتم پارک مثل هر شب یکمی بدوم

یه کسی خواست منو فریب بده

ولی من باهاش هوشمندانه رفتار کردم

 اون هم دیگه نخواست با من معامله کنه

به همین راحتی باختم

زندگی

زندگی چیزی نیست

                      که لب طاقچه عادت

                                              از یاد من و تو برود

 

زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست

اضطراب هوس دیدن و نادیدن نیست

 زندگی خوردن و خوابیدن نیست

 زندگی جنبش جاری شدن است

از تماشاگه اغاز حیات تا به جایی که خدا میداند...

کافر همه را به کيش خود پندارد

چرا ؟

 

آخه چرا ؟

 

چرا بعضي همه رو احمق فرض مي کنند ؟

 

چرا فکر ميکنند ديگران قدرت تحليل و بررسي ندارند و کم هوش هستند و به راحتي فريب مي خوردند .

چرا متوجه نيستند که ديگران هم به اندازه خود اون ميفهمند

و وقتي تو اينقدر تابلو دروغ ميگي اونها ميفهمند

ولي به روت نميارن

چون با خودشون ميگن حتما تو نميفهمي

و احمقي

که ديگران رو احمق فرض کردي

بر خورد از نوع خشن

امشب همینطوری از سر دل خوشی و سر خوشی یه سری به کلوب زدم

آخه من عضو کلوب هستم

وقتی که یه خانوم توی کلوب ان لاین میشه میدونید چی میشه ؟

اون روبرو می شه با کلی پی ام از طرف پسرهایی که دوست دارن گفتگوی انلاین داشته باشن

من یکی یکی اونها رو بررسی میکنم و بروفایلشونو با دقت می خونم ۰

برام یه چیزهایی توی مشخصات ظاهریشون مهمه   .... این که :

ساکن تهران باشن - مجرد باشن - از من کوچکتر نباشن  - حتما پروفایلشون عکس واقعی خودشونو داشته باشه - قدشون کوتاه نباشه  وو ....

وقتی همه این مشخصات رو داشته باشن که معمولا کمتر پیش میاد من جواب سلامشونو میدم و به گفتگو با اونها می پردازم .

معمولا توی همون جملات اول می فهمم که اونها واقعا چی میخوان و چه نوع شخصیتی دارن .

توی مدت این ۵ سال که من عضو کلوب هستم خیلی به ندرت تونستم یه همصحبت مناسب خودم پیدا کنم

چون معمولا مشخصات ظاهریشون با من متناسب نبوده

تا اینکه امشب به نظرم اومد یه آقای فوق العاده متناسب برای آشنایی - همصحبتی و حتی دوستی پیدا کردم .

همه پروفایل کاملشو با دقت خوندم

تا این که رسید به این بخش :

 

فرد مورد نظر آشنایی:
من نه عابر بانک کسی هستم ، نه شوفر کسی ام ، و نه نوکر کسی ... به خصوص دربرابر جنس مخالف هیچ گونه نرمش بیجا ندارم ... بداخلاق هم تشریف دارم با اجازتون ... حالا اگه جرات داری بفرما آشنا بشو !!!

 

می تونید پروفایل اون آقا رو تو ادامه مطلب بخونید

ادامه نوشته

لَچَک  ( روسری)

امروز صبح طبق معمول هر روز صبح موقع رفتن به محل کارم از وسط یه پارک قشنگ رد شدم .

 

یه بوته بزرگ گل رز صورتی توی این پارک همیشه نظر منو جلب میکنه .

یادمه توی حیاط آقا جونم از این گلها بود و اون خیلی با عشق ازشون نگهداری میکرد .

آقا جون خیلی مهربون  بود وما رو خیلی دوست داشت ولی هیچ وقت به ما بچه ها رو نمیداد و ما همیشه ازش میترسیدیم .

اون گاهی یه شاخه بزرگ گل رز صورتی رو برای خودش میچید وتویه یه لیوان بلند آب میزاشت روی طاقچه کنار آینه و قرآن و قاب عکس پدرش .

خدابیامرز عاشق عطر گل یاس و محمدی بود .

یادمه من کوچولو بودمو روسری سرم نمیکردم ولی همش تو کوچه بودم و با بچه ها توی کوچه بازی میکردم .

گاهی که از تشنگی میامدم خونه آب بخورم ...همین که منو بدون روسری میدید زود میگفت:

 بدو ببینم ... لَچَکِت کو ؟