اون روزها من درگیر یه رابطه عاطفی با نوید مجاهد بودم .
قرار بود من به نوید کمک کنم ... به خاطر معلولیتش که اونو از نظر جسمی کاملا نا توان کرده بود .... ولی وقتی ارتباط بیشتر شد متوجه شدم که در واقع اون داره به من کمک می کنه .
با اینکه نوید دچار بیماری دیفروشنی دوشن بود و یزد زندگی میکرد و از من چند سالی کوچکتر بود و در واقع از نظر جسمی هیچی نبود و فقط مغزو فکرش و قلب و احساسش بودند که خیلی با ارزش بودند ...من تصمیم گرفته بودم باقی عمرمو در کنار نوید باشم و همه برنامه زندگیمو در جهت اون تنظیم میکردم .
از طرفی هم آقای امید .ت از همه نظر ایده آل بود و از طرفی رابطه ما عمیق تر شده بود .... گرجه اون خیلی مذهبی بود و برای خودش اصول اخلاقی داشت و بهش پایبند بود ولی من خیلی خوب میفهمیدم که به من علاقمند شده و این علاقه دو طرفه بود .گرچه منو از هدفم دور نمی کرد و من همچنان به نوید فکر میکرم ولی یکمی هم زانوهام لرزیده بود . اخه اون روزها من از نظر عاطفی خیلی حساس بودم و حتی گاهی رویای عشق بازی هم میدیدم .
یه روز من توی دفترم بودم که تلفن زنگ زد و با اینکه به منشی گفته بودم تلفن کسیو وصل نکنه ولی اون تلفن آقای امید . ت رو وصل کرد .... خب منشی من خیلی باهوش بود .
امید. ت : سلام لیلا جان .... همین حالا آب دستته بزار زمین و سریع برو یه دست لباس شیک و مجلسی بپوش و یه سر هم برو سلمونی و سر و صورتتو درست کن و سریع بیا به این سالنی که میگم .
من : سلام .... چرا الان میگی ... نمیتونستی زودتر خبر بدی ... اقلا به عنوان میهمان میامدم.. ..چه سالنی ؟ باز هم یه کنفرانس یا همایش داری ...نکنه جشنواره است ؟ مجری میخوای ؟ مدیر برنامه میخوای ؟ بگو چه مراسمیه و من به چه عنوان باید اونجا باشم تا لباس مناسب اون مراسم رو بپوشم .
امید . ت : راستش ... راستش ....تا حالا شده توی مراسم مهم زندگیت فراموش کنی یکی از عزیزانتو دعوت کنی به این دلیل که اون خیلی بهت نزدیکه ؟
من : آره بابا ... اتفاقا عروسی برادرم نزدیک ترین دوستمو یادم رفت دعوت کنم با اینکه اون آرایشگر عروس برادرم بود ... از بس هممون بهش نزدیک بودیم از خودمون دونستیم و بهش کارت ندادیم و رسما دعوتش نکردیم ... فکر کردیم مثل خودمون اونم خودش میاد دیگه ....
امید .ت : زدی به هدف .... منتها من هیچ وقت تو رو درگیر مشکلات خودم نکردم ...چون می دیدم تو چقدر گرفتاری . راستش لیلا جون..... بیا تالار عروسی فلان ... عروسی خودمه .... به خدا از بس درگیر بودم یادم رفت بهت بگم .
من : ........ به زحمت تونستم فکم رو که افتاده بود جمع کنم و گفتم ... مبارک باشه عزیزم .... چشم ...میام
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۰ ساعت 10:15 توسط لیلا
|