توی یه دوره ای از زندگیم  بین سالهای ۸۴ تا ۸۶ تا ساعت ۹ شب میموندم دفترم و وقتی برمیگشتم یه مسیر طولانی رو به ماه با یه عالمه سوال در باره دین و مذهب  توی ذهنم تا خونه پیاده میامدم و با ماه درد دل میکردم .

 

 این بود که اون روزها یه وبلاگ ایجاد کردم به نام ماه مهربان تو بگو .

به واسطه اون وبلاگ کلی دوست خوب توی شهرهای مختلف پیدا کردمو با بعضی هاشون هنوز هم ارتباط دارم.

یه روز خیلی اتفاقی اسم و فامیل خودمو توگوگل سرچ کردم و دیدم چهارمین موردی که پیدا کرده بود مربوط به پست بانک و توی لیست برنده های جایزه یک میلیون تومانی کمک هزینه  سفر جهت جام جهانی آلمان هستش .

از خوشحالی زنگ زدم بلژیک به یکی از دوستان خوب وبلاگیم و بهش گفتم به همین زودی میام میبینمت و ماجرا رو براش تعریف کردم .

اون بهم گفت به جای این کار یه مهمونی ترتیب بده و همه دوستامونو دعوت کن با هزینه هواپیماشون تا بعد از این همه سال همدیگرو ببینیم و با وبکم من هم به جمعتون می پیوندم .

اتفاقا این کار رو کردم و برای اینکه خانومها معذب نباشن سالن آمفی تئاتر باشگاه وبلاگ نویسان رو گرفتیم که یه مکان عمومی باشه.

می خواستم در مورد مسئول اون روزهای باشگاه و خودم داستان جالبی بنویسم ولی طولانی شد توی پست بعدیم مینویسم

 

پی نوشت : در مورد پست "من شبیه به کی هستم "

نظرهای همه شما دوستان تقریبا افکارخود من بود ولی کامنت آقا گرگه  پیدا کردن جواب رو راحت تر کرد .

راستی ..... شماها وقتی می خواین با یه بچه دوست داشتنی ارتباط برقرار کنید خیلی رسمی و کلاسیک و با لهن جدی باهاش حرف می زنید ؟؟2

5 بهمن  سال 1390