توی یه گوشه از این دنیا یه مرد جوون وجود داره که یه روز یه انتخاب اشتباه کرد و بعدشم به خاطر امیدی که داشت به قول خودش یه نفر رو به این دنیا دعوت کرد .
( اون مرد اصلا به روز الست اعتقادی نداره ( روزی که ما در پیشگاه خداوند قبول کردیم با شرایطی که الان داریم به این دنیا بیاییم و به آزمون ها خدایی تن بدیم ) و اون میگه اعتقاد به الست اعتقاد به جبر مطلق هستش .
حالا ادامه اون زندگی مشترک برابر میشه با مرگ شخصیتی اون مرد و همه هدفهای زندگیش .
و فکر میکه که اگه از اون زندگی خارج بشه و نخواد که شخصیتش و اهدافش توی زندگیش بمیرن اون وقت اون بچه نابود میشه چون زنی که همسر خوبی نیست پس مادر خوبی هم نیست.
من کاری به اون مرد ندارم .
من یه مادر هم نیستم .
ولی اگه یه روز ببینم دو نفر دارن هلاک میشن .... یه آدم جوون و بالغ و یه آدم کم سن و نا بالغ .... من به هر دوی اونها در حد توانم و به یک اندازه کمک میکنم ...
به نظر من یه آدم جوان هم به اندازه یک آدم کودک حق داره زندگی کنه و از زندگیش لذت ببره .
اون ادم جوان تا وسطهای راه رو اومده .... کلی سختی کشیده و کلی هدف و آرزو داره ... کلی شخصیتش شکل گرفته که تغییر اون شخصیت برابر با شکستن اون آدمه....
در حالی که اون بچه تازه اول راهه ...
گرچه به هر حال اون به حمایت پدر و مادرش نیاز داره ولی قرار نیست اون پدر و مادر در اثر این حمایت خودشونو نابود کنند .
حتما راه حل های زیاد و بهتری هم وجود داره که هیچ کس هلاک نشه .
پی نوشت : شاید به جای اینکه دنبال این باشیم که آدمها سازگار و کم توقع بشوند و طلاق نگیرند ...بهتر باشه که آموزش های قبل از ازدواج رو ببینند و یاد بگیرند که درست انتخاب کنند ...
از روی منطق نه از روی احساس
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰ ساعت 10:37 توسط لیلا
|