موجودات پر توقع

اخه مگه ما موجودات لطیف و ظریف چی میخوایم ؟؟؟؟

 

فقط یکمی مهربونی

همراه با صلابت مردونه

با یکمی احترام

خب ما شکننده و ظریفیم

آسیب پذیریم

احتیاج به حمایت داریم

حمایت یه مرد قوی و مهربون و محترم

که ضمنا یکمی هم عاقل و باهوش باشه

پرتوقع هستیم نه .....................

نامه ای زیبا و متفاوت از یک مرد به همسرش



تفاوت !

همسفر

در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد می گذرد، بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند

خواهش می کنم !

مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی
. مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم. و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم
. یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را.
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی
.

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست
.و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.

عزیز من
!

دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق
.و یکی کافیست.

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است
.

اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست
.

من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در "حضور" است،
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من
!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد
. بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم
.      بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.

بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم
.

اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.

اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست
.

سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست
.

بیا بحث کنیم
.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم
.

بیا کلنجار برویم
.

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم
.

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که
حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد، نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،... حفظ کنیم

من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم. و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد تحقیر هم را
داشته باشیم.

عزیز من
!

بیا متفاوت باشیم ...

 

نادر ابراهیمی داستان‌نویس معاصر ایرانی

می دونم که این واقعیت داره

اسبان مردی به راهی دید و گفتا کیستی ؟

گفت : فردی بی خیال و فارغ و آزاده ام

گفت : از بهر چه می رقصی و بشکن می زنی ؟

گفت : چون دارای شور و شوق فوق العاده ام

گفت : اهل خاک پاک اصفهانی یا اراک ؟

گفت : اهل شهر آباد و خوش آباده ام

گفت : خیلی شاد هستی ، باده لابد خورده ای

گفت : هم از باده خور بیزارم ، هم از باده ام

گفت : از جام وصال نازنینی سرخوشی ؟

گفت : از شهوت پرستی هم دگر افتاده ام

گفت : پس شاید قماری کرده ای ، پولی برده ای

گفت : من در راه برد و باخت پا ننهاده ام

گفت : پولی از دکان یا خانه ای کش رفته ای ؟

گفت : دزدی هم نمی چسبد به وضع ساده ام

گفت : آخر هیچ سرگرمی نداری روز و شب ؟

گفت : سرگرم نمازو سجده و سجاده ام

گفت : لابد ثروتی داری و دلشادی به پول ؟

گفت : من مستضعف و مسکین مادر زاده ام

گفت : آیا راستی آهی نداری در بساط ؟

گفت : خود پیداست این از وصله ی لباده ام

گفت : گویا کارمند ساد ه ای یا کارگر ؟

گفت : بیکارم ولی از بهر کار آماده ام

گفت : بیکاری و بی پولی ؟ پس این شادی ز چیست ؟!

گفت : یک زن داشتم ، اینک طلاقش داده ام

آغوش تکراری همسر

امروز همون بلایی که دو سال پیش سرم اومد نا خواسته به سر یکی دیگه درآوردم .

دو سال پیش کسی که دوستش داشتم و دلم میخواست برای من باشه منو ترک کرد و امروز من کسیو که ۱ سال پیش از من خاستگاری کرده بود و منو عاشقانه دوست داشت رو ترک کردم .

همه خانواده مخالف بودن و من در کمال خونسردی شونه هامو بالا انداختم و گفتم :

خب دوستش نداشتم

خب دلم نمیخواد بقیه عمرم شریک زندگیم باشه .

در حالی که هنوز از زخم دو سال پیش مجروحم و خوب می فهمم اونی که من جواب رد بهش دادم چه حالی داره .

به اون هم اینو گفتم :

قرار بود من و تو با هم ازدواج کنیم و بعد از چند سال بفهمیم به درد هم نمیخوریم و همدیگرو ترک کنیم ...حالا بدون ازدواج و فقط با یه ارتباط دوستی ساده به این نتیجه رسیدیم .

بعدشم با خودم فکر کردم :

چقدر خوبه که روابط اینطوری بشه و همه دختر و پسرها بتونن به راحتی با هم ارتباط عاشقانه بر قرار کنند و به راحتی همو ببینند و با هم معاشقه کنند بدون هیچ تعهد و مسئولیتی و اگه فهمیدن که واقعا همو دوست دارن و می خوان شریک زندگی هم باشن با هم ازدواج کنن .

ولی آیا با این شرایط کسی حاظر میشه تن به ازدواج و تشکیل خانواده بده ؟

مخصوصا آقایون که خیلی زود آغوش دوست یا همسرشون براشون تکراری می شه !!!

دنیای وارونه

دنیا را بد ساخته اند.

کسی را که دوست داری ‌‌‌.دوستت ندارد

کسی که تو را دوست دارد.تو دوستش نداری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آیین زندگی به هم نمی رسند

و این رنج است .زندگی یعنی این

دکتر علی شریعتی

 

دلم من تو رو می خواست

چرا نباید تو برای من می موندی

شاید هم حقم باشه

این همه من دل شکستم یه بار هم دل خودم باید می شکست .

آخه پسرها که دل ندارن ...اونها واقعا عاشق نمیشن .... دل بستن تو کارشون نیست .... فقط هوس میکنن ... فقط خوششون میاد .... ما دخترها هستیم که تا دلمون میخواد مغزمون قفل میکنه و دیگه نمیتونیم منطقی فکر کنیم .

گاهی فکر میکنم این رفتار من هم یه غریزه است شاید یه شاخص رفتاری .

شاید اگه اون هم مثل بقیه پسرها به سمت من میامدو می خواست برای من بمونه و بهم ابراز عشق و علاقه و وفاداری میکرد من هم مثل بقیه باهاش رفتار میکردم و اصلا نظرمو جلب نمیکرد .

گاهی برای خودم یه فرد ایده آل رو تعریف میکنم

ولی وقتی حتی شبیه اون هم پیدا میشه دلم نمیخوادتش .... ولی همچنان از تنهایی و بی عشقی گلایه دارم .

یه روز فکر میکردم دلم میخواد تا آخر عمرم تنها باشم و زندگمو برای بقیه عمر با کسی شریک نشم .

ولی انگار نمیشه

یه چیزی کمه

بی قرارم

دلم آغوش بی دغدغه میخواد

برای به دست اوردن باید از دست داد !!!

اگر یه روز یه شاپرک تو خونتون کشید سرک

یه خورده یاد من بیافت

نگو ولش کن به درک

 

 

ای کاش راحت بود به احساساتمون غلبه کنیم ... مثلا دلتنگی

گاهی کسانی میان تو زندگیمون که برامون یه رویا میشن

من هم یکی از این رویاها دارم

برام یه حسرت شده

هم دلم میخواد داشته باشمش

هم غرورم بهم اجازه نمیده که شخصیتمو زیر سوال ببرم

چون برای داشتن اون باید چیزهای با ارزش تری رو از دست بدم

 

اگه یه گلی رو کسی بو نکنه دیگه پژمرده نمیشه ؟؟!!؟؟؟

مامان در حال نماز بود که گوشی من زنگ خورد

از یه شماره نا شناس

بعد از سلام و احوال پرسی متوجه شدم که توی سایت با هم آشنا شدیم و برای آشنایی بیشترخودم بهش شماره دادم

خب از اونجایی که کسی توی زندگی من نیست و به کسی تعهد ندارم با توجه به مشخصات ظاهری و نوشته هایش از پیشنهاد دوستیش استقبال کردم و شمارمو بهش داده بودم .

وقتی بهم زنگ زد به خاطر گذشت زمان یه جورایی فراموشش کرده بودم .

پای تلفن ازش چند تا سوال کردم که یادم بیاد .

البته این کار من به دلیل تعدد نفرات نبود .

وقتی نماز مامانم تموم شد من آماده شده بودم که از خونه برم بیرون

مامان منو صدا کرد و گفت :

"لیلا جان تو مثل یه گل می مونی که هر کسی دوست داره تو رو بو کنه

نزار هر کسی بخواد بوت کنه تا  یه روز پژمرده نشی ."

یه جورایی مامانم نگران من شده بود ولی آیا این درسته که من با کسی ارتباط برقرار نکنم و همیشه تنها باشم بلکه یکی از غیب پیدا بشه که شرایطش خوب باشه و منو هم بخواد و من هم بخواهمش ؟؟

ماه مهربان تو بگو

سالها پیش یه وبلاگ داشتم با ادرس اخترک و به نام ماه مهربان تو بگو

اون سالها یه سوالهایی در مورد ادیان برام پیش اومده بود و یه شبهاتی در دینم

تصمیم گرفته بودم توی وبلاگم یه بخش بحث بزارم و سوالهامو مطرح کنم و صاحب نظران رو دعوت به بحث کنم

ولی بعدها اختلافات بالا گرفت باعث جدایی دوستانم از هم شد

الان دیگه به هیچ وجه دلم نمیخواد توی این وبلاگ در مورد دین و سیاست و هر چیز دردساز دیگه حرف بزنم

فقط و فقط در مورد سوالهای معمولی که توی زندگی ممکنه برای هر کسی ژیش بیاد مینویسم

و دلم میخواد دوستانی هم توی این دنیای مجازی پیدا کنم که در مورد افکار و تفکراتمون در مورد مسائل زندگی توی جامعه و خانواده با هم حرف بزنیم و بحث کنیم

و دوست دارم ارتباطمون در حد همین دنیای مجاز باشه و بدون نقاب و بدون خجالت مشکلات و سوالاتمون رو مطرح کنیم و در موردشون حرف بزنیم

همین