من شبیه کی هستم ؟

وقتی یه کسی رو دوست داریم کم کم شبیه اون میشیم .

سعی میکنیم مطابق سلیقه اون رفتار کنیم ... لباس بپوشیم ...حرف بزنیم ....

عادت هامو طبق سلیقه و میل شخصی که دوستش داریم تغییر میدیم .

این موضوع از نظر روانشناسی هم اثبات شده و دکتر سیدنی شلدون هم معتقده که برای اینکه بتونیم با کسی ارتباط برقرار کنیم اول از همه باید بتونیم به زبون اون آدم حرف بزنیم ... با لحجه اون ... با تیکه کلمات و اصطلاحات اون ... به طریقی که اون ما رو بفهمه ...یعنی شبیه اون بشیم .

من خواهر هامو دوست دارم و دوستانمو ...همینطور پدر و مادرمو و همکارامو و بیشتر همکلاسیهامو و .....

با وجود این همه تنوع و اختلاف سلیقه من چطوری خودمو شبیه همه این آدمها می کنم طوری که همه کسانی که منو دوست دارن یه جورایی فکر میکنند و فکر میکنم که شبیه همیم ؟؟!!!

 

پی نوشت ۱ : دوست عزیز که همه کامنتهاتو خصوصی گذاشتی و سوال هم پرسیدی .... من چطوری جواب سوالهاتو بدم وقتی کامنتت خصوصیه و آدرس وبلاگی هم نداری که بیام اونجا برات کامنت بزارم ؟؟؟

پی نوشت ۲ : در مورد سوال پست قبلیم باید بگم که دوستان متواضع و لطیفی هستید  .... ولی سوال من کلی و اصولی بود .... من سه تا دلیل مهم دارم که از بابتش خیلی از خودم خوشنودم.

 یکی اینکه از شکل و شمایل و قد و قواره و سلامتی جسمم خیلی از خودم خوشنودم ( یعنی از اینکه به سلامتی و زیبایی خودم اهمیت دادم و اهمیت میدم ) و دوم اینکه  از درک و قوه یادگیری بالای  خودم راضی هستم  . و در آخر از شجاعت و جسارت و ظرفیت و جنبه بالای خودم خیلی خوشنودم چون باعث شده توی کسب و کار موفق باشم و بتونم بدون هیچ ترسی از صفر شروع کنم .

البته نمیگم که من انسان برتری هستم بلکه همه اون دلایل بالایی نسبی هستند و من از داشتنشون به هر نسبتی راضی و خوشنودم .هر چند میدونم خیلی صفات انسانی خوب دیگه وجود داره که من ندارم ولی سعی میکنم بدست بیارم . 

حالا که من اینقدر خودخواهانه جواب دادم خوبه شما هم به همین قاطعی به خودتون فکر کنید و ببینید واقعا چه دلایلی دارید برای اینکه از خودتون خوشنود باشید .

تو چنته ات چی داری ؟

تا حالا شده ته دلتون از یه چیزی گرم باشه و ندونی که چرا اینهمه از خودت راضی و خوشحال هستی

امروز توی مترو احساس خیلی خوبی داشتم .

انگار که روز خوبی رو پشت سر گذاشتم و با کلی انرژی و انگیزه و به قول قدیمی ها با چنته پر به استقبال روزهای خوب بعدی می رم . 

چند روز پیش یه کتاب خوب از یه نویسنده خوب ( اوته ارهارت) هدیه گرفتم .... در شروع کتاب ، نویسنده یه سوال پرسیده بود .... من از وقتی سوالشو خوندم دارم به جوابش فکر میکنم و هنوز بقیه کتاب رونخوندم .

 

سه دلیل که باعث میشه شما از خودت راضی و خوشنود باشی چی هست ؟

لطفا فقط مواردی رو بگید که توی زندگی براتون مفید هستند .

دنیای بی رحم

دفتر سفید

یه روزی دلم شکست

توی زندگی ..درس .. کار ... شکست خوردم

یه کار احمقانه کردم

بعد دوباره خودمو ساختم

کلی دوست و فامیل و همکار و نازکش

به سختی تونستم بابا رو راضی کنم که بزاره تنها زندگی کنم

بعدشم با وجود این همه ناز کش و ادمهایی که دوستم داشتند گفتم که دلم شکسته و رنجیدم و حالا می خوام  فرانسه بخونم که از ایران برم

برای همیشه

دفتر سیاه :

یه روز که توی دفترم منتظر دوست پسرم بودم یه دفعه یه عده اومدن دفتر و گفتن شما باید بیایی و چند سوال ما رو جواب بدی

من هم که باور نمیکردم اتفاق بدی برام بی افته و فکر میکردم همیشه کائنات هوامو دارن با دل قرص همراهشون رفتم

وسطهای راه چشم هامو بستن و گفتن سرتو بگیر پایین

با خودم گفتم چه تجربه  هیجان انگیز ی.

بعدشم بردن معاینه پزشکی و پرسیدن داروی خاصی لازم نداری ؟ من هم که فکر میکردم همه دنیا نازکش من هستند خودمو لوس کردم و گفتم :

قبلا داروی اعصاب میخوردم ولی الان فقط گاهی به شدت سردرد میگیرم و مسکن سردرد می خورم .

بعدش منو بردن توی سلول انفرادی و گفتن اینجا لباسهاتو عوض کن تا بیایم صدات کنیم .

لباسهامو عوض کردم و تا یک هفته منتظر شدم که  بیان فقط بهم بگن چرا منو بردن اونجا و بعد کلی هم طول کشید تا تفهیم اتهام بشم  .

در حالي كه توي اين مدت نه خودم و نه خانواده و هيچ كس ديگه نميدونستند من كجا هستم .

  

وقتی بر گشتم خونه ... هم دفترمو بستم ...هم کلاسهای زبانمو تعطیل کردم .... هم با همه دوستهام کات کردم ... هم اینکه ....

تا اون روز ، این روی زشت وبی رحم زندگی رو ندیده بودم

 

پی نوشت : این اتفاق ۳ سال پیش اتفاق افتاد و دقیقا روز تولدم یعنی ۸ دی تموم شد .