یه روزی خیلی پر انرژی تر از الان بودم .

خیلی هم صبور و با حوصله تر از الان .

شاید به خاطر اینکه درهای روزی به رویم باز شده بود و به راحتی پول در می اوردم .

شاید به این خاطر که دغدغه ذهنی نداشتم .

به هر حال شرایط با الان خیلی فرق میکرد .

بهش گفتم :

دوست عزیزم ... من پشتتم ... هر کمکی از دستم بر بیاد دریغ نمیکنم ... هروقت خواستی روی پای خودت بایستی و جدا بشی من کوچیک خودت و پسرت هستم . اگه خانوادت حمایتت نکردن می تونی بیایی خونه من .

واقعا هم این کار رو میکردم.

هم توانشو داشتم و هم اعصابشو هم همه شرایطشو .

اون اون روزها اون کار رو نکرد .

بعد از ۶ سال تصمیم گرفت و جدا شد .

حالا من هر کاری می کنم نمیتونم تنهایی مو با کسی تقسیم کنم . حتی گاهی حوصله ندارم جواب تلفنشو بدم و یا جواب اس ام اس هاشو .

اون میدونه که من دختر شادی هستم و همش در سفرو طبیعت گردی هستم .

ولی نمی فهمه چرا برای اون وقت کم میزارم .

خودم هم نمیدونم چرا

دلم نمیخواد همخونه داشته باشم . حتی اون که صمیمی ترین و عزیز ترین دوست دوران کودکیمه .

البته خانواده حمایتش کردند ولی براش بهتره که تو خونه پدرش نمونه و مستقل باشه .

همه می دونن چرا . مخصوصا خانوم ها  .