تبليغاتX
سالاد کلمات
روزمرگی ها و تفکرات
توی زندگی از چی می ترسید ؟

از حیوان درنده ؟ از تاریکی ؟  از تنهایی ؟  از غول و دیو و جن و پری ؟؟! از سوسک و مارمولک و موش ؟    از ارتفاع ؟ از دریا ؟ از پرواز ؟؟

همیشه بابام به این افتخار میکرد که دخترش نترسه و از دیو دو سر هم نمیترسه .

الان میخوام اعتراف کنم از یه چیزی میترسم :

از آدم نادون و احمق واقعا میترسم .

فقط یه آدم نادون و کم عقل میتونه از روی حب یا بغض بلا به سرت بیاره و گرفتارت کنه .

دشمن دانا که غم جان بود ............ بهتر از آن دوست که نادان بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 10:50  توسط لیلا  | 

یادمه اون قدیمها که هنوز بابا جوون تر بود خیلی بد اخلاق بود ...دیکتاتور و خشن و پرخاشجو ...

وقتی با مامان دعواش میشد، با عصبانیت فوش میداد و گاهی کتک هم میزد ، اون موقع ها مامانم نه تنها از دستش خشمگين نميشد ... بلكه بيشتر مراعاتشو ميكرد چون واقعا دلش براش مي سوخت . مامانم ميگفت :

وقتي يكي اينهه عصباني ميشه و تو رو مي رنجونه ،بدون كه توي وجودخودش كلي عامل رنجش و انرژي منفي  وجود داره كه نتونسته تحمل كنه و سر ريز شده ... اون بيشتر از اينكه منو بيازاره خودش آزرده ميشه ... ببين چقدر داره درد ميكشه اينطوري فرياد ميكشه و اين رفتار غير طبيعي رو داره ....

وقتي يه نفر سعي ميكنه كسي رو برنجونه و آزارش بده مطمئنا خودش دچار استرس زيادي ميشه و اين استرس يه قاتل خاموشه.

پي نوشت۱ :  براي آقا گرگه نگرانم و از اين كه نا خواسته باعث اين همه رنجش شدم صميمانه متاسفم .

پي نوشت ۲ : ديروز روز آخر نمايشگاه بين الملي گل و گياه بود .واقعا قشنگ بود ... جاي همتون خالي . لينك چند عكس رو براتون ميزارم .

عكس 1     عكس 2    عكس 3  عكس 4

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1391ساعت 14:18  توسط لیلا  | 

 

آخه تا وقتی که میشه بزنی به دل طبیعت و کوه و دشت ؛چراباید بمونیم خونه و روزمرگی کنیم ؟؟؟

وای که چقدر من عاشق طبیعت و طبیعت گردی هستم

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 14:58  توسط لیلا  | 

از اونجایی که یه نفر با آی دی آقا گرگه میاد و توی کامنت دونی شماره موبایل منو میزاره مجبور شدم کامنت ها را تائیدی کنم

باورم نمیشه خود آقا گرگه باشه .... اون مرد خیلی فهمیده و عاقل و خوش قلبیه .... من هنوز حال اونو از یکی از اقوامش جویا میشم  .... احتمالا کسیه که میخواد آقا گرگه روتوی ذهن من خراب کنه .

آقا گرگه مرد محترم و تنهایی بود .... اون بارها اومد تهران و ما همو دیدیم ... خیلی هم زحمت کشید وهم سوغاتی اورد و هم اینجا خیلی خرج میکرد .... از اونجایی که مرد تنها و مهربون و سالمی بود من اونو به یکی از دوستان وبلاگیم به اسم ریما معرفی کردم و بعد به ناهید جون برای اینکه بتونه یه رابطه عاطفی قشنگ با یه خانوم با شرایطی شبیه شرایط خودش بر قرار کنه و دیگه تنها نباشه ....

اون توی قرار های وبلاگیمون میامد و خیلی هم دوست داشتنی بود و به نظر میامد که هممونو دوست داره .... ولی نمیدونم  چی شد که یه دفعه رفت و هیچ خبری ازش نشد .... تلفن هاشو جواب نمی داد و هر چی من براش اس ام اس میدادم که من نمیدونم چی شده ولی من هنوز مثل سابق دوستت دارم ولی جواب نمیداد . بعدشم که وبلاگشو حذف کرد .

هر جا که هست من براش آرزوی  سلامتی و شادکامی دارم ..

پی نوشت : خطاب به اونی که کامنت تهدید امیز و با شماره تلفن گذاشته :

اولا که من اون داستان رو تقریبا برای همه دوستانم تعریف کردم لازم نیست خودتو به زحمت بی اندازی برای خراب کردن ذهن دوستان من .... ضمن اینکه اگه یه وقت خواستی بیایی در خونه یکشنبه به بعد بیا چون مسافرتم خونه نیستم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 11:40  توسط لیلا  | 

یه مسافرت عالی

یه همسفر خوووووب ... خیلی خوب

یه ناهید خوب تر با مبینا جون نازتر .... یه پسر نترشیده با احساس ترشیدگی .... یه آقا فرهاد گل و خیلی محترم ....

جای همتون خالی بود .

وسط باغ یه گل قاصدک پیدا کردیم ...به مبینا گفتم بیا یه آرزو کن و بعد فوتش کن تا قاصدک ها برن پیش خدا و آرزوتو برآورده کنند .

مبینا بلند داد زد .... آرزو می کنم برای همیشه پیش مامان ناهیدم بمونم ..... بعدشم تا آخر روز پا به پای من همه باغ رو دوید و شادی کرد ... چون مطمئن بود آرزوش به زودی بر آورده میشه .

شوهری - ناهید - مبینا - لیلا

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 10:35  توسط لیلا  | 

 

the_best_animation_you_ever_seen.xls

Paradigm08_15_07.pps

PHOTOSNOIRetBLANCetenCOULEURS.pps

یادتونه یه بار یه انیمشن گذاشتم برای دانلود که توی وورد باز میشد .... اولین لینک مربوط به ورژن جدیدتره همون انیمیشن هستش که توی اکسل باز میشه و خیلی هم جالبه . هجمش کمه و راحت لود میشه  حتما بگیریدش .دومیش راجع به اینه که چطور یک الگو شکل میگیرد و سومیش عکسهای جالب و دیدنی

پی نوشت : این پست رو یه روز جلوتر نوشتم و برای ساعت ۱ صبح روز سه شنبه تنظیمش کردم که دوستان بخوننش ... چون خودم ساعت ۸.۵ شب روز دوشنبه می خوام برم یزد پیش ناهید جون و پسر ترشیده و آقا فرهاد گل و از همه بهتر سر مزار نوید شادروان و دیدن خانواده اش  .

هوراااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 1:0  توسط لیلا  | 

تعهد برای همه و از طرف همه یکسان نیست , آخه تعهد در واقع یه پیمان قلبیه که هر کسی از درون قلب خودش و بسته به ارزشی که برای طرف مقابل خودش قائله تعریف می کنه .

بستگی داره به :   "شعور و درک و عاطفه و بزرگی قلب ما "   

و بستگی داره به :  "ارزشی که طرف مقابلمون برامون داره و میزان علاقه  و اعتمادی که بهش داریم . و حتی اعتباری که این رابطه برامون داره" .

 - خب چون من یه خانوم هستم وقتی بعد از سالها تنهایی با دوست پسر جان دوست شدم و اون هم ابراز عشق و علاقه کرد و مطمئن شدم که واقعا هیچ کسی رو به اندازه من دوست نداره و عشقش واقعیه من هم بدون اینکه به اون بگم بهش وفا دار موندم و از لحاظ عاطفی بهش تکیه کردم و مثل یه زن  متاهل حق و حقوق اون رو در نظر می گرفتم و در نبود اون بهش خیانت نمی کردم و خیلی وقت ها از خود گذشتگی میکردم هر چند اون دوست نداشت و میگفت که خودش هیچ وقت این کار رو نمیکنه و نکرد .... در واقع کاملا به این رابطه متعهد شده بودم . حتی توی ذهنم فکر دوستی با هیچ کسیو نداشتم ... 

ما حدود 3 سال با هم دوست بودیم ولی روزهای آخر با اینکه هنوز هم مثل سابق همو دوست داشتیم من به این نتیجه رسیدم که اون اصلا  آدم متعهدی نیست و خیلی خودخواه و منفعت طلب هستش و در واقع من در جهت منافع اون رفتار میکنم و هر جا که منافعش در خطر باشه بدون هیچ تردیدی منو نادیده میگیره . 

خب از اونجایی که من آدم مازوخیسمی نیستم  , درد یه مدت فراق و جدایی رو به رنج یه عمر زندگی ترجیح دادم . گرچه الان بیشتر از دوساله که دیگه در واقع دوست پسر نداشتم ولی پشیمون نیستم .

خب شعار من اینه ......" تنها موندن بهتر از تحمل کردن ٍ  "

دانلود کیپ تست هوش    TestforDementia.pps

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 4:1  توسط لیلا  | 

خاطره از تعهد یا عدم تعهد دوست پسر جان

زمستون سال ۸۷ پیش آهنگی تهران بزرگ تصمیم گرفت یه بازارچه صنایع دستی توی حیاط مرکز کارآفرینی اوشان برگزار کنه ..... کارآفرینی اوشان توی بلوار اوشان ( بالاترین نقطه تهران ) یه جای بسیار کم تردد بود .

از اونجایی که من مسئول بازارچه بودم حق داشتم یه غرفه برای خودم داشته باشم و از اونجایی که می دونستم دوست پسر گرامی چقدر علاقمند به کاسبی هست غرفه خودمو به اون دادم .... اون دکترای دامپزشکی داشت و یه شرکت پر درامد ممیزی هم داشت ولی به کاسبی و تجارت هم علاقمند بود . اون ازخودش ماشین نداشت وبا موتور رفت وآمد میکرد ....چون ترجیح میداد پولشو سرمایه گذاری کنه تا اینکه اتومبیل بخره ...... من صبح های زود با تاکسی میرفتم ولی اون بعد از ظهر ها از شرکت میامد و تا شب با هم بودیم ....

با اینکه ما هر جمعه صبح با همون موتور باهمدیگه میامدیم کوه دارآباد که تقریبا توی همون محله بودو بعد منو بر میگردوند خونه ، ولی حاضر نبود شب ها منو با خودش ببره با اینکه میدونست اونجا تاکسی گرفتن مقدور نیست و من مجبور میشدم  با مسئول برگزار کننده نمایشگاه که همه هم میدونستند خیلی زیاد به من علاقمنده و بدش نمیاد با من رابطه خصوصی داشته باشه برم ....

والبته ایشون ، من و بعضی همکاران رو تا رستوران سنتی خودش میبرد و با اصرار شام و قلیون مهمون اون بودیم و بعد با آژانس میرفتیم خونه هامون.... البته گاهی هم دوست پسر گرام تشریف می آوردند.

من عاشق این بودم که وقتی کارم تموم میشه از همونجا پشت موتور دوست پسر جان سوار شم و با اون بیام خونه ... ولی اون دوست نداشت راننده من بشه چون خونه اونها غرب تهران بود ترجیح میداد از اتوبان همت یه راست بره خونه ... چون خیلی خسته میشد و میخواست زودتر بره استراحت کنه .

من میتونستم زودتر کار رو تعطیل کنم  و تا یه مسیری پیاده برم که به تاکسی برسم ولی چون دوست پسر جان رو دوست داشتم ، هر شب به امید اینکه امشب منو می رسونه می موندم ... اون هم دوست داشت من تا اخرین لحظه های کار بازارچه پیشش باشم ولی شب که میشد میگفت در شان تو نیست پشت موتور بشینی و بهتره مثل خانومها با راننده آقای رئیس بری ... با اینکه میدونست رئیس به من نظر داره ولی از عشق و تعهد من مطمئن بود و براش مهم نبود که من چقدر اذیت میشم و خودشو در این مورد متعهد نمی کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1391ساعت 13:17  توسط لیلا  | 

باز هم کلیپ دیدنی و پند آموز برای دانلود  همراه با یه کلیپ تبلیغاتی دیدنی البته با حجم کم

PabloNeroda_change.pps

roadragerendezvous01.wmv

پی نوشت : توی پست بعدی در مورد تعهد مینویسم و هنوز هم مشتاق شنیدن حرفهای شما در مورد تعهد هستم ... اینکه تعهد یعنی چی و چرا و برای چی  لازمه ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 14:12  توسط لیلا  | 

درسته که انسانها موجودات اجتماعی هستند ولی بعضی ها مثل من بیشتر به اجتماع اهمیت میدهند .. مهمونی های دورهمی ... گردشهای دسته جمعی ..... مسافرت با تورهای گردشگردی و حتی سینما به این دلیل که با یه عده آدم هنر دوست توی یه محیط فرهنگی  هستم .

این موضوع باعث شده که من دوستان زیادی هم خانوم و هم آقا داشته باشم ....

یه روز یه پسری به من پیشنهاد دوستی داد و من بهش گفتم که :  من شصت تا دوست دارم و تو هم شصت و یکمی باش ولی اون گفت که میخواد با من فاو باشه و فقط خودش با من دوست باشه و ادعا داشت که  درستم میکنه ... تا حد زیادی موفق شد ...من بهش علاقمند شدم و تقریبا همه اوقات فراقتمو با اون میگذروندم و اگه همو نمیدیدم تلفنی از لحظه لحظه هم با خبر بودیم و فقط با اون رابطه عاشقانه و خصوصی داشتم ...... ولی من  دوستان قدیمیم رو فراموش نکردم و پنهان از چشم اون با دوستان قبلیم ارتباط داشتم و از حالشون با خبر میشدم .

نزدیکان من میدیدند که من "دوست دختر"  اون پسر شدم و بهش ابراز علاقه میکنم ولی همزمان دوستان پسر قبلیم هم توی زندگی من هستند و حتی گاهی به مناسبتهایی برای من هدیه میارن و ابراز ارادت میکنند . ولی شاید اونها هیچ وقت نفهمیدم که من برای روابطم محدودیت هایی رو تعریف کردم و در آن واحد فقط با اون پسر رابطه خصوصی دارم و احتمالا حیلی ها هم به نظرشون اومد که من توی دوستی کاملا بی تعهد هستم .

پی نوشت  : متوجه شدم که یکی از عزیزانم به آقای دیگه ای غیر از همسرش علاقمند شده و باهاش دوست شده و این موضوع باعث شده که من احساس گناه کنم ... شاید من الگوی بدی برای اون بودم.... به همین دلیل می خوام در مورد تعهد بنویسم و بشنوم .

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1391ساعت 14:39  توسط لیلا  |